آدم وقتي ياد بعضي از خاطراتش مي افته خاطراتي كه چند دقيقه بيشتر طول نكشيده بغض گلوشو ميگره و نمي دونه از ن بغض از كجا مياد ؟
امشب ياد اون شبي افتادم كه معشوقه خود را گول زدم و به بهانه كتاب او را ديدم ، ياد چند ماه بعد از اون كه باز در خيابان با همان بهانه او را ديدم و يك كيلو عطر را خالي كردم بر روي صورت او
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط من و يك من
