تبليغاتX
من و يك من - يك حكايت

من و يك من

هر چه را كه ديدم و شنيدم را به اينجا سپردم

حکایت آن مرد را فراموش نکرده ای که نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت . جناب دکتر فرمودن به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط من و يك من  |