تبليغاتX
من و يك من

من و يك من

هر چه را كه ديدم و شنيدم را به اينجا سپردم

دانشگا آزاد از فرار مغزها جُلوگیری نکرد، بلکه از فرار کُص مغزها جُلوگیری کرد.




اشتباه لپي و تايپي براي اين بود كه ف ل ت       ر نشيم :D

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

آدم وقتي ياد بعضي از خاطراتش مي افته خاطراتي كه چند دقيقه بيشتر طول نكشيده بغض گلوشو ميگره و نمي دونه از ن بغض از كجا مياد ؟

امشب ياد اون شبي افتادم كه معشوقه خود را گول زدم و به بهانه كتاب او را ديدم ،‌ ياد چند ماه بعد از اون كه باز در خيابان با همان بهانه او را ديدم و يك كيلو عطر را خالي كردم بر روي صورت او 



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط من و يك من 

اينقدر تو رو دوست دارم كه هيچ كس ،‌ كسي رو اينقدر دوست نداشت !
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط من و يك من 

همه چيز ميزون ،‌ پولم هم فراون




 ولي زندگي بر وفف تخمام نيست :|

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط من و يك من 

نمي دونم ، يعني نمي دونم از كجا شروع شد ولي بعد يه عمر زندگي عاشق شدم ، عمري كه كم بود ولي سخت مي گذشت ، سختي كه خودم براي خودم و زندگي ساخته بودم .

دل من روز زمين افتاد !

بعد عمري فكر مي كردم دل من تنها نبود ، فكر مي كردم خواب و بيدارم ولي عشق رويا نبود !

دوست داشتم با اون ستاره بشم با اون دنيارو باور كنم زندگي رو باور كنم .

آرزو دنياي منه آرزو دردا مو كمتر مي كنه ،‌ تنهاي تنها كه ميشم اشكامو باور مي كنم ، آرزو دنياي منه ،‌ دردامو كمتر مي كنه .

اصلا حوصله ندارم :| 

اصلا بلد نيستم وبلاگ بنويسم :|

پست مست حذف



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

وقتي نباشي بد جوري ديوونه ميشم !






ولي به تخمم اگه مي خواستي مي موندي :D
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط من و يك من  | 

حکایت آن مرد را فراموش نکرده ای که نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت . جناب دکتر فرمودن به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

يكي از سخت ترين كار هاي زندگي اينه كه خودتو بخواي بشناسي !!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

كچل روزت مبارك

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

از اين شكسته تر ديگه چي مي خواي ؟‌
نمي تونم بگم خيلي صبورم :|

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

بيست و چهار ساعت بدون دخانيات بودم :D فكر نمي كردم همچين اراده اي داشته باشم كه بيست و چهار ساعت بخوابم :D
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

"من از عشق بدم می‌آید برای این‌که یک‌بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم."

«مارک تواین»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

دیر وقت بود. خورشید به کوههای مغرب نزدیک می شد. حسنک درحالی که ضجه حیوانات را با لذت تماشا می کرد صدا کرد: “قاه… قاه… قاه…” یعنی که اگر گرسنه هم باشید، به تخمم.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

جــــــوانی المثنی * ندارد *
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط من و يك من  | 

هدف که تو باشی هیچ وسیله ای نمی تواند توجیه ات کند. (عزیزم)
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

من نفهم نيستم ، من گشاد هستم !!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط من و يك من  | 

اون قدیم ندیم ها یارو تا می گفت سلام ! با همون س اولش مخشو تلیت کردته بودیم واسه س. ک. س !

دیشب به یه دختره گفتم :

سلام !
جواب نداد .
جواب سلام واجبه ها ؟
سرت تو کون مش غلام ، برو گم شو حوصلتو ندارم ایکپری !!!!!!


چقدر زود دیر شد !

از اون قدیم ندیم ها فقط یه پنج ، شش ماهی میگذره !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط من و يك من  |